قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
235
تاريخ الفي ( فارسى )
متّفق شوند . در اينكه كردم جز صلاح و سلامت امّت نخواستم . اگر همچنان بگذاشتمى چيزها به قرآن الحاق كردندى كه از قرآن نبودى و اختلاف كلمه در قرآن ميان امّت پيدا آمدى . گفتند : اين خود رفت و ترا در اين باب ، چون بنابر صلاح امّت كردى ، معذور داشتيم . امّا چه مىگويى كه اصحاب پيغمبر را بزدى « 1 » و از شهر بيرون كردى و جوانان نادان را والى ولايت ساختى تا ايشان در خون و مال و عرض ما تصرّف كردند ؟ و آنها را كه از خانمان آواره كردى عطاء ايشان بازگرفتى و بگذاشتى تا غريب در فراق فرزندان و عزيزان بمردند و كفن نيافتند ، و اگر يافتند به وجه ترحّم و تصدّق بود . امير المؤمنين جواب داد كه : هركس را كه از وطن بيرون كردم و به جاى ديگر فرستادم در ضمن آن مصلحت داشتم ؛ چرا كه ، آنكس پيوسته مرا بد مىگفت و قلوب خلايق از من متنفّر مىساخت ، بنابراين مقام او جاى ديگر اولىتر ديدم ؛ كه او را [ اگر ] هم در خانهء او بگذاشتمى بيم آن بودى كه مردمان به هم برآوردى و متفرّق گردانيدى . و اگر اين گناهى است ، من اوّل والى نيستم كه مرا زلّتى افتاده است و از او گناهى در وجود آمده است . و اگر كسى از ايشان در غربت وفات يافته قاضى و حاكم ميان من و او خداى تعالى است . و آنكس كه در غربت بمانده كس بفرستيد و او را بازآريد . و اگر كسى را بزدهام از خود قصاص مىدهم . گفتند : اوّل كس كه از تو قصاص ستاند عمّار ياسر است . جواب داد كه : موجب ضرب عمّار آن بود كه در انكار كه آمده بود تعجيل كرد و روى ترش كرده در روى من مرا ظالم خواند و حقّ حرمت من نگاه نداشت . اكنون سهل است . بگوييد قصاص خود از من بستاند . گفتند : مالهاى خدا را كه به اهل بيت و خويشان خود دادى ، چه مىگويى ؟ گفت : حساب من بكنيد و بنگريد تا آنچه بخشيدهام چند برآيد ، جهتى بدان مبلغ بدهم و هرچه داشته باشم تقدير برسانم و بتدريج ادا مىنمايم . به هرحال عزم كشتن من فسخ كنيد كه من از لفظ مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدهام كه مرد مسلمان را نتوان كشت مگر به يكى از سه چيز : يكى آنكه زن داشته باشد و العياذ باللّه زنا كند . دويم مسلمانى كه مرتد شود . سيم قاتل مسلمانى بىوجه شرعى . الحمد للّه كه از آنزمان كه خداى تعالى هدايت اسلام نصيب من كرد تغيير و تبديل در دين نگزاردهام ، و هرگز هيچكس را نكشتهام ، و در جاهليت و اسلام هرگز زنا از من صادر نشده است . مردم چون اين كلمات شنيدند ، از آنچه انديشه كرده بودند شرم داشتند و بازگشتند . پس امير المؤمنين جمعى از معتمدان خود نزد عمّار ياسر فرستاد و از او آشتى و صلح خواست به
--> ( 1 ) . عثمان دستور داده بود عبد اللّه بن مسعود را در مسجد رسول اللّه كتك بزنند ؛ - تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 64 .